کوچه های پر از انسان ... - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 4:00
یروزایی روز خوبی برات نیست حالتم خوب نیست ولی یچیزای کوچیکی حالتو بهتر میکنه امروز برای تعمیر یه دستگاه به یه مغازه رفتم معمولا وقتی میخوام چیزی رو درست کنم یا بخرم ترجیح میدم یکی از مغازه های کوچه پس کوچه های خلوت شهر رو انتخاب کنم یکیش چون خلوته و من همیشه خلوت رو ترجیح میدم و معمولا به خاطر شلوغ ...
- تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 4:00
امشب از شب های بیداری شده شعر خواندن هم که تکراری شده مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی ... شعر نجمه کمکی با شعر من قاطی شده این هوای من چرا در این هوای شهر نیست سیب حوا چیده و حکمش به من جاری شده تو چه میدانی چه دارم میکشم مینویسم کفر اما عین دینداری شده این قلم .. کاغذ .. برایم مثل دارو میشود فکر های...
وجود ... - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 4:00
با وجود اینکه مخاطب نوشته هام همیشه خدا بوده از اول شروع نوشتنم تا به الان ولی معمولا از عقایدم در رابطه با مسائل مذهبی هیچوقت حرف نزدم حرف نزدم محرم یا روزهایی که این رنگ و بو رو داره من رو بیشتر از هر وقت دیگه ای به فکر میبره تقریبا بیخیال هر چیز دیگه ای میشم و تموم روز و ساعت هام به سفر و سکوت و ...
کوچ - تاریخ: 1405/5/27 ساعت: 4:00
کوچ ... کلمه ای که معمولا نمیشنویمش تو روزمرگی هامون ولی وقتی کلافه میشیم از دنیا بهش فکر میکنیم گاهی باید کوچ کرد کوچ میکنم از این چاه که همیشه محرم نوشته هام بوده به جایی که بشه بالا آورد و سبک شد حرف هایی رو که ... وقتی آدم سابق نیستی دره ای که توش فریاد میکشیدی هم دیگه به دردت نمیخوره وقتی زنده ...
مکث ... - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
ما آدما اونقدر شلوغ شدیم اونقدر پر از فریاد که همش دیرمونه همیش عجله داریم همش درگیر زمانیم که یادمون میره یوقتایی میشه ایستاد یه لحظه ایستاد مکث کرد شاید این مکث بتونه تفاوت بین ما با بقیه باشه امروز رفتم یه رستوران رستوران مشهوری بود خیلی شلوغ یه دختر تو قسمت گرفتن سفارش نشسته بود جلوش یه کوچه آدم...
تلنگر ... - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
این چند روز رو داشتم به آرامش فکر میکردم خیلی از روزا آدمایی رو میبینم که بی جهت پر از تنش هستن کنارشون نمیشه حس آرامش گرفت ولی بعضی آدما هستن انگاری ارامش محضن وقتی کنارشونی اون آرامش و اطمینان رو میشه حس کرد جلوتر از اونا آدمایی ان که انگار اطمینان بزررگ هم تو درونشون دیده میشه که انگار به یه منبع...
شرف ... - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
امشب تو راه برگشت یه دختر دیدم که کنار خیابون ایستاده و منتظر ماشینه انگار معمولا اینکارو نمیکنم ولی حس بدی نداشتم و دلم سوخت از اینکه کنار خیابون این موقع شب بایسته ایستادم عقب نشست و سلام کرد گفتم من فقط تا ... میرم گفت منم همونجا میرم راه افتادم تو حال خودم بودم برا اینکه حس بدی نداشته باشه آینه ...
تهش ... - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
یوقتایی باید اجازه داد آدما احساس باهوشی کنن احساس کنن میتونن کنترلت کنن اجازه بده با یه احساس آزادی بی نهایت بدون حتی یه جاهایی طوری که فکر میکنن دارن هدایتت میکنن پیش برو باب میلشون اجازه بده احساس کنن ... آدما اگه بدونن از اصرار دلشون خبر دارید یجایی می ایستن توقف میکنن ول میکنن نه چون تغییر کردن...
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی... - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
تو اوج روزمرگی ها تو لا به لای روزهایی که به شب تبدیل میشن و فرداش ... زیر کلی روز دیگه زیر لایه های سنگین و عمیق زمان مدفون میشن آدم هایی که تو این روز ها میان و میرن لای تار و پود همین روزها برای همیشه گم میشن ولی شاید ازشون یه تلنگر برامون به ارث بذارن که یادمون میاره چقدر کم وقت داریم برای دوست ...
بوقتش - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
یروزایی باید بجنگی بدون در نظر گرفتن خیلی چیزا یروزایی هم باید بیخیال بشی و فقط ادامه بدی شاید اصلا مهم نیست که چه اتفاقی قراره بیفته شاید فقط یه محک خوب برا فهمیدنه برا یاد گرفتن برا تجربه کردن وقتی یه چیز جدید یاد میگیری نه نگران اتفاقایی که افتاده ای نه حالت گرفتست بابت کارایی که کردی چیزایی که گ...
تعجب - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
یروزایی پشت ویترین می ایستی و به آدمایی نگاه میکنی که هول هول توی شلوغی ها می دون اگه ازشون بپرسی چرا فکر نکنم حتی بدونن زبان بدن و حالاتشون که اینو میگه دنبال چی میدون؟ برا چی میدون؟ توی این بازار های شلوغ توهم میلولن و دنبال چی ان؟ آدما انگار با خوردن یه زنگ دیلینگگگ عید داره میاد با هول میدون دنب...
سروها - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
امروز یکی از بچه ها که مدت هاست تهرانه پیام داد یهو مهران؟ صدا زدناش رو دوس دارم کلا یه صدا زدن هایی حس خوبی میده یه پیام دیگه داد بریم کافه؟ براش نوشتم مراجع دارم نوشت میدونم پایین تو ماشینم منتظر میمونم با لبخندی که سعی میکردم جمعش کنم بقیه ی کارو جمع کردم و بستم بحثو امشب باید یه جای دیگه میرفتم ...
یه روز جدید. یه حس متفاوت - تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 19:34
این ساعت ها (حدود چهار تا پنج صبح ) که میرم تو حیاط قدم میزنم هربار یه چیزی خیلی خودشو نشون میده و دلبری میکنه امشب این بود یه مجموعه گل سفید با برگ های خیلی ریز سعی کردم ازش عکس بگیرم ولی ... نمیشه انگار زیباییش رو قطرات بارون رو روی خودش و برگ هاش کنار هم بودن و مجموعه بودن و یکی بودنشون به تصویر ...